تبليغاتX
پنجره

پنجره

یک پنجره برای من کافیست

رنج بی‌پایان است

اتاقی که درش

به نام تو حک شده در قلبم

وقتی تمام کلیدها

در دست توست

و من

مجبورم

ساکت باشم

مثل قفل‌ها . . .

 

10 اردی‌بهشت 1391

وفا – ساری

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:0 PM توسط طاها| |

کمرش شکست

پدر!

او که هیچ خم نشد پیش هیچ

در آن همه

که تا می‌شدند

تا کمر!

شکست

از شکست دستانی که رو به آسمان دراز

که دست

برادر نیست

با سنگینی باری که

در آن همه دست به دست

شکست

از نشکستن پایی که

قدم به قدم

بوی سبزه و خاک و درخت

رفت

رفت و رفت

تا سر چشمه‌ای که

خشکید

از نبود ابرها

و خورشیدی که

در آغوش آن همه

خاکستر سرخش

نشست

بر ذره ذره

هوایی که

نفس می‌کشید

پدر!

 

26 اردی‌بهشت 1391

ساری – وفا

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:56 AM توسط طاها| |

افسار فواصل این نت‌ها

در دستم!

گوشم کوک ِکوک

شراب لبخندت

نوازشگر چشمان منتظرم

بعد از این همه میزان، سکوت

فریادی و آوازی

آوایی حتی!

همدم ریتم‌های توام

باورم کن . . .

وفا – قائمشهر

24 فروردین 1391

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:56 AM توسط طاها| |

 

سبزه گره زدن هم بی‌فایده بود

تو چشمت سبز نمی‌بیند!

من سفیدم یا سیاه؟!

اصلا از رنگ‌های سین‌دار بدم می‌آید!

ای کاش عشق هم رنگی داشت

آنوقت تماما به رنگش در ‌می‌آمدم  

تا ببینی مرا

نه! شاید باز هم نمی‌دیدی‌ام

ولی لااقل

از گره زدن سبزه‌ها بافایده‌تر بود . . .


وفا – ساری

15 فروردین 1391

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 0:41 AM توسط طاها| |

 

{بلندگو را روشن کنید!}

 

چشمان خسته‌ام را

می‌گشایم باز:

همان دفتر

همان میز

همان اتاق

تصاویری

مدام از ذهنم می‌گذرند

بی‌اختیار

بعضی‌هاشان می‌مانند

بعضی، کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شوند

تنها شکل ِمشترکشان:

تویی!

 

در آن هنگام که . . .

می‌خندی

چشم در چشمانت می‌دوزم و

سکوتی ابدی سرشارم می‌کند

گویا در این ازدحام ِپرشر و شور

تنها تویی و لبخندت

من و گوش‌هایم

که از لبخند ِتو

کر شده!

 

خط به خط ِاین دفتر را از برم

برگ برگش پرند

از روزها و لحظه‌هایی که

پا به پای هم

از خویش سخن‌ها گفتیم

خندیدیم و به بغض نشستیم

تنها طوفان ِاحساسمان

نسیمی آرام از کلمات بود

که خواب ِموهای پریشانت را

به دستان ِمن می‌وزاند

همین دیروز بود انگار

آخرین نسیم، ناگهان

دفتر بگشوده بر میز را ناآرام

بست!

چشمان خسته‌ام

دیگر تاب ندارد . . .

 

وفا - ساری

3 مهر 1390

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 8:0 PM توسط طاها| |

Design By : Night Melody