چون دریچه‌ی گنبدی کاهگلی که رو به خورشید دارد

تا ساعتی مهمان دالان سرد و نم‌گرفته‌اش کند

در پهن‌دشت بی‌هیچ نشانه‌ای از حیات

دلم

در میانه راه پرشیبی که مسیرش

سرانجامی گویی سیاه خواهد داشت

چون جویی که در انتها به چاه می‌ریزد

هوای ایستادن دارد

و راه را اجبار در رفتن است!

 

چون خوشه انگوری که از بدو تولد، چیده شدن را انتظار می‌کشد

حتی نمی‌داند مرگش به چه رنگ است

مدفون در شکمبه‌ای خواهد شد

یا در لواشکی تیرباران

یا سنگسار سرکه‌ای

و یا سربه‌دار خمره‌ای

دلم

می‌خواهد بیفتد

و باید عجیبی‌ست در ماندن!

 

دلم خسته‌ست

چون جیرجیرکی ناگزیر از جیرجیر، نمی‌داند شب سرد نزدیک است

چون پروانه‌ای مجذوب لامپ، نمی‌داند آفتابی هم هست

خسته‌ام

چون بوف نستوهی که تمام شب

اُ اُیش را به گوش همه‌ی شهر رسانده

دریغ از یک پاسخ که به گوشش رسیده باشد

خسته . . .

 

                 19 تیر 1389

           وفا - دهخدا (تویه دروار)