رنج بی‌پایان است

اتاقی که درش

به نام تو حک شده در قلبم

وقتی تمام کلیدها

در دست توست

و من

مجبورم

ساکت باشم

مثل قفل‌ها . . .

 

10 اردی‌بهشت 1391

وفا – ساری

 

کمرش شکست

پدر!

او که هیچ خم نشد پیش هیچ

در آن همه

که تا می‌شدند

تا کمر!

شکست

از شکست دستانی که رو به آسمان دراز

که دست

برادر نیست

با سنگینی باری که

در آن همه دست به دست

شکست

از نشکستن پایی که

قدم به قدم

بوی سبزه و خاک و درخت

رفت

رفت و رفت

تا سر چشمه‌ای که

خشکید

از نبود ابرها

و خورشیدی که

در آغوش آن همه

خاکستر سرخش

نشست

بر ذره ذره

هوایی که

نفس می‌کشید

پدر!

 

26 اردی‌بهشت 1391

ساری – وفا

افسار فواصل این نت‌ها

در دستم!

گوشم کوک ِکوک

شراب لبخندت

نوازشگر چشمان منتظرم

بعد از این همه میزان، سکوت

فریادی و آوازی

آوایی حتی!

همدم ریتم‌های توام

باورم کن . . .

وفا – قائمشهر

24 فروردین 1391

سین مثل سبزه!

 

سبزه گره زدن هم بی‌فایده بود

تو چشمت سبز نمی‌بیند!

من سفیدم یا سیاه؟!

اصلا از رنگ‌های سین‌دار بدم می‌آید!

ای کاش عشق هم رنگی داشت

آنوقت تماما به رنگش در ‌می‌آمدم  

تا ببینی مرا

نه! شاید باز هم نمی‌دیدی‌ام

ولی لااقل

از گره زدن سبزه‌ها بافایده‌تر بود . . .


وفا – ساری

15 فروردین 1391

پنجره خسته

 

{بلندگو را روشن کنید!}

 

چشمان خسته‌ام را

می‌گشایم باز:

همان دفتر

همان میز

همان اتاق

تصاویری

مدام از ذهنم می‌گذرند

بی‌اختیار

بعضی‌هاشان می‌مانند

بعضی، کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شوند

تنها شکل ِمشترکشان:

تویی!

 

در آن هنگام که . . .

می‌خندی

چشم در چشمانت می‌دوزم و

سکوتی ابدی سرشارم می‌کند

گویا در این ازدحام ِپرشر و شور

تنها تویی و لبخندت

من و گوش‌هایم

که از لبخند ِتو

کر شده!

 

خط به خط ِاین دفتر را از برم

برگ برگش پرند

از روزها و لحظه‌هایی که

پا به پای هم

از خویش سخن‌ها گفتیم

خندیدیم و به بغض نشستیم

تنها طوفان ِاحساسمان

نسیمی آرام از کلمات بود

که خواب ِموهای پریشانت را

به دستان ِمن می‌وزاند

همین دیروز بود انگار

آخرین نسیم، ناگهان

دفتر بگشوده بر میز را ناآرام

بست!

چشمان خسته‌ام

دیگر تاب ندارد . . .

 

وفا - ساری

3 مهر 1390

 

چشمان پاییزی!

 متاثر از تابلوی نقاشی دوست عزیز

 خانم مهندس یاسمن احمدی

(لازم به ذکر است که این تابلو به تاریخ اسفندماه ۸۸ در نگارخانه

هفت آینه ساری در قالب نمایشگاهی به نمایش گذاشته شده بود)

که عکس کوچکی از این تابلو را ملاحظه می فرمایید:

 

 

به چشمان پاییزیم خیره‌شو!

بخار شده اشک‌هایم

از حقارت دستان آهنینش:

دستان آرزو

   کنجکاو ِگرمی ِشب‌های بی‌خاطره!

دستان ِبی‌نوازش ِلحظات سرد

   در پی اتاقی بی‌نور ِسبز ِاین چشمان بی‌رمق

دستان هدایتگر چاه‌های غمناک ِسکوت

   نویدبخش ِآرامش ِاین نگاه‌های زرد!

دستان سیاه

دستان سرخ

دستان بنفش

برای شنیدن، گفتن، خندیدن . . .

 

سکوت سیاه این لب‌های سرخ انتظار

مشکوک ِقدم‌های سایه‌های لرزان است

سلامی خاکستری به عشقی نشسته در خاکستر

و تمنای بادی از سر دلی پریشان و عقلی آتشین!

کاش این قفس

رنگ آهن بود

تا ازدحام قفس‌های این خیابان

عکس برگزیده‌ی هفته‌نامه‌ی شهر می‌شد

 

آری می‌دانم

می‌دانم آری! یک «نه» کافی بود

یک «نه»

نه به او

نه به آنها

به . . .

می‌خواهم نمانم!

 

                      وفا - ساری

                      7 آذر 1389

 

بدون عنوان!

به مناسبت نمایشگاه نقاشی دوست عزیز، خانم لیلا فرخی

 

چرا در پی نتیجه هستیم؟

 

اینکه در برخورد با هر موجودی و خصوصا آثار ادبی و هنری، می‌خواهیم به نتیجه برسیم (نتیجه‌ای مشخص و محتوم) و این «به نتیجه رسیدن» برایمان امری حیاتی است، به نظر هدف نادرستی است و در برخی موارد بیهوده!

این نوع نگاه نتیجه‌گرا و کوشا برای بستن پرونده‌ای که با ادراک یک متن (هنری یا ادبی) گشوده شده است، شاید قالبی ذهنی باشد که از دوران کودکی به ما آموزش داده شده و نهایتا در ما نهادینه شده است.

پیش از به چالش کشیدن یک متن یا به چالش کشیده شدن توسط یک متن، شاید بهتر باشد که این نوع نگاه را به چالش بکشیم! خصوصا در رابطه با آثار هنرهای تجسمی . . . در جلسه نقد وبررسی نمایشگاه نقاشی سرکار خانم لیلا فرخی، بسیاری از نظرات ناشی از نگاه مذکور بود و تلاش‌ها در این جهت که از این تابلوهای نقاشی به چه نتایجی می‌توان رسید و بحث هم بیشتر بر سر نتایج متفاوت افراد بود . . . اینکه چطور پرونده این تابلوها را می‌توان با اتکا به یک سری جملات و عناوین بست! و چگونه می‌توان از آثار و حتی خالق اثر عبور کرد . . .

معتقدم با بسیاری از آثار هنری و در این مورد – تابلوهای خانم لیلا فرخی – اصولا نمی‌توان با نگاهی نتیجه‌گرا که بیشتر در بین علوم تجربی و فنی رایج است، برخورد کرد . . . چرا که اصولا نمی‌توان و شاید نباید «به نتیجه رسیدن» را هدف قرار داد! می‌توان در مورد کارکردهای مختلف یک اثر یا پیام‌های آن نظر داد با توجه به عناصر مختلفی که در فرم اثر پیداست و مشخصا ما به نسبت مهارتمان در درک این عناصر و ترکیبشان در کنار یکدیگر، می‌توانیم نظرات کامل‌تری بدهیم، ولی رسیدن به نتیجه یا نتایجی حتمی، الزامی ندارد و در بسیاری موارد امکان ندارد.

باید به احساس اهمیت بیشتری داد و خیلی از اوقات بیان احساس در قالب جملات برای انتقال معنای دریافت شده به دیگران، به نوعی تنزل آن احساس محسوب می‌شود! همینطور دیدن یک تابلوی نقاشی، ما را به دنیایی می‌برد که زبان در آن دنیا راهی ندارد (دنیایی فراتر از زبان) چطور می‌توان از این احساسات سخن گفت؟! بنابراین قسمت مهمی از تاثیرات یک تابلوی نقاشی در ذهن ما، قابل توصیف و توضیح توسط زبان نیستند مانند موسیقی، که نزدیکترین هنر به این حالت است؛ چطور می‌توان مجموعه تاثیراتی که از شنیدن یک قطعه موسیقی (بدون کلام!) در ما به وجود آمده را به زبان آورد؟! و به نظرم خانم لیلا فرخی به درستی برای تابلوهای خود عنوانی قرار ندادند!  

بدینوسیله به مدرسین نقاشی – خصوصا آنها که با کودکان سروکار دارند – پیشنهاد می‌کنم به هنرجویان خود «فراغت از زبان» را گوشزد کنند؛ تمرین کنند که به جای سخن گفتن، از نقاشی استفاده کنند، حتی برای رفع نیازهای روزانه خود در ارتباط با دیگران، به جای گفتن نام یک شیء، شکل آن را بکشند. شاید این پیشنهاد در نظر اول، خنده‌دار باشد و با نقاشی‌های روی سنگ و دیوار عصر حجر مقایسه شود! ولی به اعتقاد من کسی که وارد دنیای هنرهای فرازبان می‌شود، باید به اندازه کافی احساسات و عواطف فرازبانی داشته باشد و این مهم نیازمند پرورش و تربیت ذهن است.

احساسی که از دیدن تابلوهای نقاشی در مخاطب پدید می‌آید، به طور کامل قابل تفسیر نیست، تنها کسانی که به اعتقاد خالق اثر – خانم لیلا فرخی – می‌توانند از این احساس برای خلق اثری دیگر استفاده کنند، شاید تا حدودی بتوانند احساس خود را تفسیر کنند.

شعری که در ادامه می‌آید، تلاشی بود برای تفسیر احساساتی که از دیدن تابلوهای نقاشی خانم لیلا فرخی در من به وجود آمد – که ممکن است این احساس با احساس ایشان مطابق نباشد! – و تفسیریست غیرمنسجم! شاید مجموعه‌ای از احساسات که می‌توان به هر کدام، جداگانه پرداخت . . .

 

 

می‌خواهم بمانم،

خاکستر لحظات ساعت‌های روزها!

عبور پیاپی دست‌ها و صداها!

تجلی یک صورت سیاه و سفید

در سکه‌ای از آسمان افتاده

و سرخ‌نواری از کشاکش لب‌های سفید و دست‌های سیاه

می‌رود تا برسد به نقطه‌ای یا حلقه‌ای سرخ

از پس ِچوبین‌نگاه‌های ما

به چاه‌های خلوت خشونت و پرورش سکوت

فریادهایی بی‌صدا می‌آید از دهان‌های تا گردن باز شده

شعله . . . خطوط . . . خلصه . . .

آه، چشم را توان سخن نیست!

 

من حس دارم

عاشق لمس زندگی لحظه لحظه‌ی ثانیه‌شمارهای تمام ساعت‌های جهان

بر مچ‌ها، دیوارها و بر هر کجا که هستند

می‌خواهم ساعتم هر ثانیه زنگ بزند

از ملاقات در ساعت‌های خاص بدم می‌آید

بیا سر ثانیه‌ها قرار بگذاریم

 

متنفرم از کلاغ‌هایی که با چشم‌هایشان لمس می‌کنند

که این دردناک‌تر از دریده شدن با گرگ‌ها و کفتارهاست!

اینجا که منم

ارتفاع درختان را کلاغ‌ها می‌سنجند!

قار قارهای دم به دم زیرترشونده و مخلوطی به گوش می‌رسد

دست اما به گوش نمی‌رسد

ای کاش می‌شد گوش‌ها را هم بست

مثل چشم‌ها و دهان و این دست‌ها!

می‌خواهم قایقی باشم

هم‌آغوش باد بی‌منت

برانم و برانم و برانم

می‌خواهم بمانم . . .

 

                        وفا - ساری

                       15 مهر 1389

نجوای خاک


(به مناسبت بی‌خویشی از

نمایشگاه سفالینه «نجوای خاک»

دوست عزیز خانم ساناز شفیعی)

 

بی‌خویشتن نجوای خاک

با لمس خیال لحظه هست شدنش

به هیئت آرامش و پرنده و ماهی . . .

سپرده به آینه شعله‌ورم، تن

 

بی‌خود از زمان و مکان

هوای حیات ساخته‌ام

سرمست از بازدم خاک

سکوت

سکوت

سکوت

بی‌ارتباط همراهان

سکوتی سرشار از فریاد

ارتباطم بود

با خاک زنده

 

ساعت‌ها، روزها، سال‌ها . . .

تا انتهای هر زمان که بخواهی

بی‌اعتنای دیدن و دیده شدن

مبهوت گنجشکان برآمده از دل خاک

بی‌درد لگدکوب و له شدن

چیده شده در ترکیبی طواف‌وار

و سفالی‌نوک‌های خیره به مقصودی مشترک . . .  

 

آری، آری

نجوای خاک شنیده‌، من از دهان سفال!

بی‌رنگ از سفالیه‌های رنگین

همچنان شعله‌کشنده به آینه‌ام

در خلوت اندیشه یکی شدن

 

گوش‌های تیزی می‌شناسم  

که هیچ کلامی در چاردیوارها

- هیچ کلمه‌ای حتی -

توان گریزش نیست از آن‌ها!

نجوای خاک شنیدن

گوش تیز نمی‌خواهد!

 

کافی‌ست به نظاره بنشینی

پرواز خاک تشنه را

در هوای آب و دستان آینه و آتش تجسد

بی‌خویش از گوش‌های تیز و چشم‌ها و آدم‌هایشان

 

خاک ِکیش تو و تبار من

به رقص آمده اینک از حضور آینه‌دستی آتشین

مست خواهی شد از لذت حضورشان

بی‌خویشتن نجوای خاک . . . 


                                       وفا - ساری

                                    30 شهریور 1389

خسته

چون دریچه‌ی گنبدی کاهگلی که رو به خورشید دارد

تا ساعتی مهمان دالان سرد و نم‌گرفته‌اش کند

در پهن‌دشت بی‌هیچ نشانه‌ای از حیات

دلم

در میانه راه پرشیبی که مسیرش

سرانجامی گویی سیاه خواهد داشت

چون جویی که در انتها به چاه می‌ریزد

هوای ایستادن دارد

و راه را اجبار در رفتن است!

 

چون خوشه انگوری که از بدو تولد، چیده شدن را انتظار می‌کشد

حتی نمی‌داند مرگش به چه رنگ است

مدفون در شکمبه‌ای خواهد شد

یا در لواشکی تیرباران

یا سنگسار سرکه‌ای

و یا سربه‌دار خمره‌ای

دلم

می‌خواهد بیفتد

و باید عجیبی‌ست در ماندن!

 

دلم خسته‌ست

چون جیرجیرکی ناگزیر از جیرجیر، نمی‌داند شب سرد نزدیک است

چون پروانه‌ای مجذوب لامپ، نمی‌داند آفتابی هم هست

خسته‌ام

چون بوف نستوهی که تمام شب

اُ اُیش را به گوش همه‌ی شهر رسانده

دریغ از یک پاسخ که به گوشش رسیده باشد

خسته . . .

 

                 19 تیر 1389

           وفا - دهخدا (تویه دروار)

چند شعر کوتاه . . .

1

در فنجان

سوراخ سقف پیداست

در سوراخ

آسمان

        و ابر باران‌زا

با فکری طوفانی

سوراخ را بلعیدم!

 

2

آجر از آجر کینه دارد

سیمان از شن

سنگ روی سنگ بند نمی‌شود

آب را هدر نده

پیمانکار این ساختمان

سالهاست مرده

کارگرانش

مزدشان را فریاد می‌زنند

و کارفرما

در فکر برج است!

 

3

فریاد زد:

نمی‌ترسم

پس هستم

فریاد زدند:

نمی‌ترسیم

پس هستیم

از نیست!

ترساندنشان . . .

 

                           9 آذر 1388

                           وفا - ساری

ای همتبار عاشق!

ما از تبار خاک

از تبار زمین

از ذره ذره وجود و

کویر درون

حاضر شدیم . . .

 

سهم من از ما

یک نقطه آب

یک نقطه هوا

یک نقطه صدا . . .

دنیای عاشقان

دنیای پرصدا

دنیای خط‌خطی

دنیای تنفر از

اشکال هندسی

خطوط موازی و

رژه نقطه‌ها

گوش آسمان فقط

شنوای صدا

دفتر کودکان فقط

جای خط‌خطی

 

دنیای خط‌کشی

دنیای اندازه‌ها

دنیای بی‌روح و

دنیای یک‌‌صدا

جایی که هندسه

                   حرف اول و آخر

اثبات قضایا و

                 کارهای بی‌صدا

 

تجدید عاشقان

به اشتباه یک نقطه

در نقض اصول و

قواعد هندسه

ما از تبار خاک

از تبار زمین

از کویر درون

                حال

به درون کویر . . .

 

                      ساری - وفا

                     26 آبان 1388

 

 

بیا تا ما!

شاید این اولین تجربه‌ام باشه که شعری کاملاً برخلاف احساسات و فضای فکریم به سراغم اومد!

در این ایام که حتماً خیلی از شما هم محزونید از رفتن هم‌نسلان و همدردید با همفکران . . . شاید در ناخودآگاه من دنیای دیگری می‌گذرد!!!

 

ما کسی را به انتظار ننشسته‌ایم!

ما دیگر

            هرگز

                     مجذوب عکسی نخواهیم شد!

ما هیچ نامی را دوست نخواهیم داشت!

هیچ قومی را نخواهیم پذیرفت!

ما به

      ما می‌اندیشیم!

و هیچ منی را انتظار نمی‌کشیم!

تنها صدای ماست

                      که به گوش‌ها می‌رسد!

ما، همه من‌های دروغین را

                                    درهم خواهیم شکست!

ما، مای راستین را منتظریم . . .

آه! چه بیشرمانه

                    راهمان تکه تکه شد!

و هر منمان

                سنگدلانه

                            غرق اشک و درد . . .

اینبار اما

            آب رفته به جوی باز خواهد گشت!

چه بخار شود

                 باران در پیش است

و چه در خاک گردد

                         سرسبزی . . .

ما، به بزرگی دریا

ما، به سبزی دشت

ما، به سرخی خورشید

                             در هنگام طلوع

ای من!

ای من‌های نارنجی، قرمز و حتی سیاه!

ای دریاچه‌های کوچک و نحیف!

دریای ما بزرگ است!

                             و هرگز خشک نخواهد شد!

ما به پیش خواهیم رفت!

ما از پا نمی‌ایستیم!

ای دل سپرده به باد!

ای خفته در سایه ابر!

ای اسیر تردید

                  در ماندن یا رفتن!

بیا تا ما!

بیا نزدیک و ما شو!

بیا بر موج دریا

                      سوارشو!

 

                                       ساری - وفا

                          8 دی 1388

 

هنوز واسش اسم انتخاب نکردم!!!

 

امروز آخر

توانستم یک جفت جورابم را دور بیندازم

چه لحظه باشکوهی

همیشه آرزو داشتم

که لباسی را دور بیندازم

تا لباسی نو بخرم!

سوراخ جورابم

به اندازه سوراخ لایه اوزن شده بود!

دیگر امکان دوختنش نبود!

 

وقتی از صمیم قلب

بر سرش داد کشیدم

دلش سوراخ شد

احساس کردم

که دلش سوراخ شده

شاید نشود دوختش!

به یاد

هزاران فریادی افتادم

که در زندگی بر سرم کشیده شده

پس دلم هزار سوراخ دارد!

به اندازه همه مردم دنیا سوراخ دارد!

حتماً نمی‌شود دوختشان!

می‌گویند

اگر قلب از زدن بایستد

می‌شود قلبی دیگر گرفت

و پیوند زد 

اما

بعید می‌دانم

بتوانم قلبی نو بخرم!

داشتم فکر می‌کردم

اگر هر کسی قلبش

هزار سوراخ داشته باشد

هزار قلب جدید می‌خواهد

تا هزار سوراخ قلبش را بپوشاند

و این همه قلب بی‌سوراخ را

کجا می‌شود پیدا کرد؟!

 

فریادها تقصیری نداشتند

فریادها باید زده می‌شدند

هر فریاد

از سوراخی در قلب برمی‌آید!

و هزار سوراخ

هزار فریاد در پی خواهد داشت

اما هراس از فریاد

فرصت فریاد را گرفته . . .

 

فریادهای امروز

از سوراخ دل نیست

از سوراخ مغز است!

مغزهای سوراخ‌دار

امان از دل‌های هزارسوراخ

بریده‌اند

مغز سوراخ‌دار را

نه می‌شود دوخت

نه می‌شود پیوند زد

و نه می‌شود عوض کرد

تنها می‌توان

دور انداختش

مثل یک جفت جوراب سوراخ . . .

 

                               ساری - وفا

                              14 آبان 1388

 

قصه تلخ عادت

 

انفجار حس دلتنگی

هجوم بیرحم در و دیوار

سیلی‌خور تنهایی شده‌ام

در خزانی که زود مرا با خود برد . . .

 

چه شکوهمندانه می‌گفتم

من، کویر را شناخته‌ام

گرما و سرمایش را

تا گوشت و استخوان حس کردم . . .

 

کویر زندگی اینجاست

هم‌دل و هم‌صدا و هم‌نفس

در و دیوارند و پنجره‌ها

بیرون صدا فراوان است

فریاد از دیوار نمی‌گذرد

همهمه و قهقهه و دعواها

و هر آنچه در خیابان است

تصویری عجیب در ذهن است

 

من نیازمند زمینم

نیازمند راه رفتن و دویدن

و حتی خوردن و بعد، ایستادن

 

حس غریبی دارد

چیزی که کنارت بود

و اکنون

آرزوی داشتنش

در زمان گم می‌شود . . .

 

                                            وفا – ساری

                                            14 آذر 1387

 

مرد قبیله . . .

 

خسته از گلایه کردن

مرد تنهای قبیله

رو به ناکجا دارد

کسی را ندارد

تو نیز برخیز و برو

دست از سرش بردار

تقویم لعنتیت را ببر

نگو چیزی دیگر

از تاریخ‌های مرده

از اتفاقات دیروز و

قسم‌های به جا مانده

بگذار بیارامد

در حسرت قبیله

قبیله اندوه

میان نفرت انبوه

آنان که قبیله

پوست ظاهرشان بود

آتش به جان قبیله

برای حال خوششان بود

تکرار پوک قبیله

مرد جدید قبیله . . .

                                          ۱۵ آذر ۱۳۸۷

                                  وفا - ساری

 

فتنه‌ی مدرن!

 

از روسری تا بند کفشش

فریاد ممتد دردیست

محبوس شده در قلبش

از ماشین‌سواری‌ها خسته

پیاده‌روی می‌کند

                    خیابان‌ها را

ترافیک می‌کند

                  پیاده‌روها را!

بوی چشم‌ربای پایش

از غروب تا طلوع جاریست

در مسیر مبهم و بی‌هدفش

می‌رسد به پاتوق . . .

اتفاقاً عاشقی

               سواره منتظر است!

- بیا تا آخر عشق دربست

- شرمندم بن‌بست . . .

اگه عشق این روزا عوض شده

سبک حرفو دلو راه عوض شده

فتنه هم خیلی عوض شده

دیگه سوار ماشین نمی‌شه

گوش به حرف عاشق نمی‌ده

حالا دوره چَتو پِروفایلو وِبه

عشق ِ فتنه

             مرد جذاب مجازی

خلایق!

هرکی پولدارو عاشقه

فتنه رو همیشه داره

فقط یادش باشه

نه با تِل، موبایل یا دربست

فقط با Hi, Plz Asl . . .

 

                                16 آبان 1387

                                 وفا - ساری

 

حکايت شهر و چاه و طناب

جرقه این شعر با زمزمه شعر دوست عزیز و شاعرم (مبین اعرابی) با مطلع "شهر با گیسوان بریده . . ." زده شد . . . (البته راجب تاریخ شعرها باید بگم که تاریخی که می بینین تاریخ جوشش اولیه شعره و کار روی شعر ممکنه بعضا چند ماه طول بکشه تا به مرحله پختگی و قابل بودن جهت ارائه به مخاطبین برسه)

 

 

شهر

     بي‌تپش

بي‌تپش صداي

                  گريه

                  خنده

در آستان دردي که

                       به زودي

از پاي وجودش

بالا مي‌خزد

             تا روزي

حلقومش را

              بِدَرَد.

*******

بي‌محابا باران

                انتظاريست ملال‌آور

و در اين ميان

                 باد

                    نمک بر زخم مي‌پاشد

هوا آلوده است

خاک سمي

زمين زخم‌دار

چون آتش زير خاکستر

نفس‌ها

        سرشار از عطر مرداب

راه ِ ميانمان

              تاريک است و دشوار

برق چشم‌ها رفته ‌است . . .

*******

خدا، عشق، انسان . . . را

                             در کتاب‌ها بايد جست

انشاي مدرسه:

« . . . و عشق، هديه خدا به انسان است»

معلم:

مرحبا

       بيست!

*******

احساس مي‌کنم

در مغزم

          چاهيست

عميق و تاريک

تاريکي وهم‌آلودي

طنابم کو؟! 

طناب من کو؟!

تا خود را

           از اين چاه نجات دهم

دزديده‌اند شايد . . .  

آهاي آدم‌ها

اي دوستان

آي همشهري

طنابي به من قرض دهيد

طناب‌فروشان را مي‌شناسم؟

                                 شايد!

طناب‌هايشان

به درد

فروتر رفتن مي‌خورد.

آه چه عذاب‌آور است که

بزرگي اشخاص

به عمق چاه مغزشان باشد.

*******

اين روزها

بايد در شهر چرخيد

                        دور ميدان‌هايش

تا پارچه‌ها را با گردش

                           يکبارو دوبارو چندبار خواند

"بزرگان جمعند"

کوچکتر از آنم که

                     دعوت شوم!

بزرگان

حل مشکل را طناب نمي‌دانند

تاريکي چاه

درد ِ سرشان شده‌است!

مُسکّن بايد

ويتامين و دستمال بايد

طناب نبايد!

چراغ و فانوس نبايد

و نه حتي شمع . . .

*******

شهر

     به گِل نشسته است

و چاه

آبي ندارد

که شهر را

از گِل

بشويد . . .

                ۲۶ خرداد ۱۳۸۷

                  وفا - ساری

فاطمه زندگیم

 

به مناسبت امروز که سالگرد کوچ اوست . . .

 

در آن روزها

که تقدیر

قدرت راه رفتن را هم

ربود از تو

مادر

داغدارت بود

پدر

در انتظار معجزه

من

در این دنیا

چه کوچک و غافل بودم

افسوس

آی افسوس

 

صدای شعرهای کودکانه‌ات

                                هنوز

می‌پیچد در گوش این خانه

صدای لالایی مادر

در نیمه‌های شب

می‌خواند از جان و دل

تا لحظه‌ای پیروز شود

                          خواب بر درد

بخواب مادر

بخواب غنچه پژمرده مادر

تجمل کن با این درد

بخواب آرام و راحت

                       بی‌درد

و من

در این دنیا

چه کوچک و غافل بودم

افسوس

آی افسوس

 

در آن هنگام

پدر از سفر برگشت

از تهران

از شاهرود

از رشت . . .

با دوای درد ِ

طبیبان بی‌درد

با هزار فوت و فن

با طعم تلخ درمان

با رنج بی‌اختیار سرطان

من

در این دنیا

چه کوچک و غافل بودم

افسوس

آی افسوس

 

و وقتی

موهای زیبایت را هم

باد تقدیر

با خود برد

تحمل

سخت شد و دشوار

دیدن ِ همسن و سالان

                           برایت

دیر نپایید

از کلاس درس ِ اشتیاق

به خانه آمدی آخر

فریاد یا رب

در چشم مادر

در فکر پدر اینکه

حکمت چیست یا حق؟

و من

در این دنیا

چه کوچک و غافل بودم

افسوس

آی افسوس

 

از آن سال‌ها

به یاد دارم

سفرهای این‌ور و آن‌ور

به مشهد، قم، امام‌زاده . . .

مادر

شب‌زنده‌دار صد رکعت

پدر

مشغول نیایش‌های دمادم

من

در این دنیا

چه کوچک و غافل بودم

افسوس

آی افسوس

 

تو خود چون کودکی بودی

بلوغ ذهنت از من بیش!

فهم و کمالاتت

بر زبان‌ها جاری

حرف‌های سنجیده

سخن‌های پسندیده . . .

شگفتا از بزرگی و صبرت

که درد و رنج و محنت را

تحمل می‌کردی هر دم

نگاه می‌داشتی در خود

قریاد درد جان‌سوزت

تا مباد غم مادر

از درد تو تازه

مباد چشمانش

از رنج تو تر

من

در این دنیا

چه کوچک و غافل بودم

افسوس

آی افسوس

 

دریغ از تقدیر وقتی

چشمان تیزبینت نیز

فروغش را از دست داد

درد بی‌امان حتی

فرصت لبخند نمی‌داد

چهره تیره

پوست بر استخوان چسبیده

تمام دست و پا

کبود از تیغ ِ شلنگ‌های خون

روی تخت

در کنج بی‌روح‌ِستان

و آن لحظه

نه اکنون

چه دشوار است

یادآوری ِ آن لحظه

که مادر گفت

از آرزوهایت می‌گفتی برایش

از ایستادن بر دو پا

                       بی‌اتکا

از آن روزی که می‌خواهی

مانند دختر همسایه

و بچه‌های فامیل

به مدرسه رفته

بخوانی درس و کتاب

                          بسیار

به مادر گفتی

                عاشق دویدنی، پریدنی . . .

ایام قبل مرض را

                     هِی

بازگو کردی برایش

                      دوچرخه‌سواری و لی‌لی . . .

طاقت مادر طاق شد وقتی

                               پرسیدی:

چرا مادر؟

آخر چرا من، مادر؟

مگر من چه بد کردم؟ . . .

سوالات ِ پشت هم

جواب مادر تنها اینکه

ایشالا خوب میشی مادر

به مادر می‌گفتی آخر:

من تورو خیلی دوست دارم

بابارو خیلی دوست دارم

داداشو خیلی دوست دارم

و من

در این دنیا

چه کوچک و غافل بودم

افسوس

آی افسوس

 

و آن روز

از خواب برخاستم

عمو گفت:

امروز می‌رویم خانه

                       مدرسه تعطیل

بی‌خبر از هرجا

از خیابان‌ها گذر کردیم

رسیدیم خانه

عجیب بود اطراف خانه

هوا و حتی بوی

                   فضای اطراف خانه

پدر در را گشود

پیرهن مشکی بر تن

اشک در چشم

خانه مملو از جمعیت

افسوسی عظیم در من

نبودم در کنارت آخر

و تو

روزهای آخر

تنفس هم سخت شد برایت

نگاهت به در بود

چشم انتظار من بودی

ولی من

در این دنیا

چه کوچک و غافل بودم

افسوس

آی افسوس

                                                                 4 آبان 87  

                                                                 وفا - ساری

 

قبض برق!

 

روز ۱۲ آبان بود که قبض برق ۱۲۷هزار تومنی اومد واسمون!

انگیزه ای شد برای این کار . . .

 

بايد امشب بروم

قبض برق را ببرم

مادر در رنج است

پدر در فکر توليد برق

برادر شادمان!

9 سال بيش ندارد آخر . . .

مرد همسايه فقير است

قبض فقرش

               گران

چند شبي است

خانه‌اش تاريک است

مي‌گويد

نور مهتاب زيباست

کرم شب‌تاب

               حامل بي‌منت

مي‌گويد

از چراغهاي مصنوعي تنفر دارم

بخصوص از نوع کم‌مصرفشان . . .

مرد همسايه

              شاعر شده است!

بايد امشب بروم

قبض‌ها را ببرم

زندگي بي‌قبض

چه صفائي دارد

فقر کم خواهد شد

رنج و شعر هم کمتر . . .

در خبرها خواندم

پيرزني قبض به دست

نبضش رفت ز دست

روحش قبضه شد وقتي

چشمش افتاد به قبض

بايد امشب بروم

کوپن‌هاي فقر را با خود ببرم

ياد گذشتگان کنم:  

از چشمه زلال بي‌کنتور

آب مي‌نوشيدند

گازشان

هيزم بود و تن مرده‌درخت

چراغهاي پيسوز

روشنايي‌شان بود

                       بي‌قبض

تلفن هم 

فرياد بلند

اصلاً تلفن به چه کار مي‌آمد؟

شب‌نشيني بود و گلستان و نفس گرم بزرگان . . .

بايد امشب بروم

قبض‌ها را ببرم

وفا ديگر

          در دسترس نخواهد بود!

 

                                                    وفا – ساري

                                                   ۱۲ آبان ۱۳۸۷

قصه عشق!

 

امروز، روز بزرگی است:

هم روز دادگری در آئین مهر و ایران باستان

هم روز تولد خودم!

به این مناسبت

این شعر تقدیم به همه دوستان . . .

 

تمام حرف‌های من با من

با سکوت گذشت

دو چشمم بر دهانم پیروز شدند

وقتی نگاهم از لبه عشق گذشت

چه دشوار است رنگ خود را نبازی 

وقتی سوال شد از تو:

                           عاشق شدی؟!

گفتنی‌ها تمام می‌شود وقتی

می‌خواهی آن لحظه خودت نباشی

دوست می‌داری نامت فاش نشود

وقتی نمی‌توانی عاشق بمانی

سکوت عاشق

فریاد درد است

فریاد حسرت و آه و افسوسی

حسرت شنیدن نغمه معشوق

با گوش جان و

شعر اندوهناک جگرسوزی

افسوس ِ وفا نکردنش

به عهد پاک و زلال دوستی

زندگی

حسرت است و آه و افسوس

مگر اینکه باز

عشق

جامه‌ای دیگر پوشد و

باز

چشمها

بر دهان و

مغزی پیروز شوند!

 

                                         اردی‌بهشت 1387

                                            ساری – وفا

 

 

این نیز بگذرد!

 

. . .

 

به اجبار رسم زندگي

در گرماي پزنده کوچه

ميان مردان

   ايستاده دم دکان

صداي نازکش را

                   به زحمت

مي‌دارد

        خشن . . .

تا مبادا

پاره قلبي

شود لرزان.

موهاي رهايش را

مي‌فشارد زير چارقد

که نشود

         چشمه‌اي از

نگاه‌ها

       تيز و منگ . . .

اين تقديريست

که همواره پيش از او حرکت مي‌کند . . .

 

                                                                   1 تیر 1387

                                                                    وفا - ساری  ‌ 

 

یه کار جدید (نسبتاً!)

 

درود

اصلا باورم نمیشه که پنج ماه وبلاگو آپدیت نکردم!!!

از بس که گرفتار دانشگاهو یه سری دردسرم! 

بر انگشتش

   انگشتر زیبایی نشسته بود

ولی نه، انگار با انگشت

   جای غریبی را نشانه رفته بود

لرزش دستش

   نشان  از حضور مرگ داشت

      با آنکه هنوز طناب دور گردنش

محکم و پلید ننشسته بود

خط چشم همه

   به آن سوی خیابان که

ماشینش آنجا

   دوبله پارک شده بود

روزنامه ها نوشنتند بزرگ: 

   مجرم قانون مدار رفت

پای دار

   نه!

      بالای دار

ولی چه فاصله کوتاهی

   از پارک تا دار

بود . . .

وفا ساری

3 اردی بهشت 87

چند کار کوتاه . . .

 

 

تنها دغدغه ام:

   با هم بودن

   با هم دیدن

   با هم اندیشیدن . . .

بی آنکه بدانیم

بی آنکه بدانند

 

گاهی

   باید نبود

   باید نامرد بود و

      از مردانگی ها ترسید . . .

 

گاهی

   باید ندید

تنها

   در نقش عینکی

      دیدن را آسان کرد

 

گاهی

   باید نیندیشید

و گفت

   چند می خری؟

   و

نفروخت!

* * * * * * * * * * * *

لحظات بی تکرار

   لحظات سبز، قرمز، آبی، شایدم سیاه

لحظه

   دل بردن

   دل باختن

   دل فریفتن

لحظه تلخ نگاهی

                     خاکستری

از دلی

        سیاه و سفید  

اشک و رویا

              دلی سوخته

دلی بی گناه

آه

   عذاب پشیمانی.

* * * * * * * * * * * * * *

من به سرقت رفتم

                       دزدیدند مرا

به هیچم

               فروختند

اکنون

نمی دانم

           که هستم

            چه ام

            چه می خواهم

بیمارم:

         هویت.

 

وفا - ۷ آذر ۸۶ - ساری

 

باغبان

 (به مناسبت دومین سالگرد دوست عزیز احمد فلزی - 27 آبان)

باغبان

   در باغچه باغش دانه ای کاشت

      در باغچه دلش درختی

 

باغبان هر روز

   بر سر دانه حاضر بود و

      سیرابش می کرد

مراقبش بود

   تا از گزند بادهای زمانه

      در امان باشد

باغبان او را بر چشمانش بزرگ کرد

و از طوفان و بلایا 

   دورش داشت

دورش حصار چید

   تا راهی راست رود و کمرش خمیده نشود

بر سرش دست محبت می کشید

باغبان آب ، خاک ، نور و . . .

   همه را برایش مهیا کرد

      و اغلب او را هرس می کرد

 

تا اینکه

   درخت شد

ریشه اش تا سفره های زیرزمینی نفوذ کرد

برگ درآورد

تنومند شد

مغرور شد

سرشار از احساس شد و سرمست از جوانی

   حصارها را کنار زد و بر پای خودش ایستاد 

باغبان عمری بس طولانی

   لحظاتی بس طاقت فرسا

در آرزوی درخت شدنش

به امید ِ بار دادنش

   صرف کرد

باغبان با دیدن دانه درخت شده اش

   به یاد درخت ِ دلش افتاد

دست بر صورت کشید و

عرق ِ پیشانی بر زمین ریخت

لب باغبان تکان خورد و لبخندی زیبا بر آن نشست

باغبان از دیدن درخت خوشحال و مسرور بود

 

ناگهان !

اتفاقی افتاد !؟

حادثه ای رخ داد !؟

زمین بر خود لرزید !

آسمان غرش کرد !

صدای پای کسی آمد . . . !

صدای سقوط کسی شنیده شد . . . !

سکوت

سکوت

باغبان حیران شد

به سوی باغ دوید

درخت

   ریشه کن شده بود !

قلب باغبان سیاه شد

   از چشمانش خون می بارید

   بغض گلویش را فشار می داد

تلاش هایش را بی ثمر می دید

   آرزوهایش را باد هوا

امیدش را از دست داد

   گریان و نالان شد

خودش را باخت

   خودش را گم کرد

آرزوی دیدن محصول در او مرد

   امید شاخه های سر به فلک کشیده در او پژمرد

خود را ملامت می کرد

   بر سر خود می کوبید

در یک لحظه باغبان

   آرزوی مرگ کرد !

باغبان درخت را در آغوش گرفت

ولی درخت ساکت شده بود

   درخت دیگر بوی همیشگی را نمی داد

   استوار نبود

   سرشار و سرمست نبود

زیرا درخت دیگر درخت نبود !؟

باغبان سر به آسمان بلند کرد

 

ناگهان

   نوری دید !

   خیره شد

      باغبان در آسمان درخت را دید !

         که پر گشوده پرواز می کند !

باغبان درخت را در حال عروج به عرش می دید

درخت را در هاله ای از نور

   شاداب و درخشان می دید

درخت را در کنار درختان دیگر می دید !

   درختانی که جسم پوسیده اتشان هنوز در باغ بود !

درخت برگهایش را تکان داد

   برگی از آسمان بر زمین افتاد

باغبان برگ را گرفت

   و اشکش را با برگ پاک کرد و

      دوباره به آسمان نگاه کرد

درخت بالا می رفت

   بالا و بالاتر

تا اینکه ناپدید شد و

   نوری بسیار شدید

      چشمان باغبان را سوزاند

باغبان آرام گرفت

   ساکت شد

لب باغبان تکان خورد و لبخندی زیبا بر آن نشست

باغبان دستانش را رو به آسمان باز کرد

   خدا را شکر کرد

 

باغبان

   هر روز

      به یاد درخت بر سر نعشش می نشست

درخت رفت

   ولی درخت ِ دل باغبان باقی بود

      تا درخت را به یادش آورد

      تا یاد درخت همیشه در دلش زنده باشد

درخت ِ دل باغبان

   آگاهش کرد

باغبان خوشحال بود

   چون

      دانه اش

درختی از درختان بهشت شده بود 

. . .

باغبان آرام به خواب رفت

   در آرزوی دیدار درخت به خواب رفت

      به امید بهشت

         در آرزوی باغبان ِ باغ ِ بهشت شدن

            به خواب رفت

در خواب

   صدای پای کسی را شنید . . . !

باغبان ناگهان خود را بر فراز باغ دید !

باغبان به سمت اسمان شتافت

   باتغ ِ باغبان ناپدید شده بود

باغبان در آسمان

   درختش را دید !

آری به راستی باغبان

   درختش را دید

باغبان به راستی

   باغبان ِ باغ بهشت شده بود

 

                                                    ۶ آذر ۱۳۸۴

                                                    وفا ـ ساری

 

شب هجرت

شبی قرمز

اتاقی تاریک و ساکت

دیوارها

   پر است از

      تصویرهای مبهم

زمینی لخت

   سرد

زخم هایی بر تن

   بر پشت

بوی جویبار می آید

سیم آویزان از سقف را

   باد

      می نوازد دیوانه وار

صدای سگ همسایه

   لذت خواب و بیداری را می دزدد

غرق در افکار

بوی الکل

   هدف را روشن می سازد

      باز :

   روشنایی اتاق .        

                               ۲۷ مرداد ۱۳۸۶

                        وفا - ساری

 

 

خاطرات گندمگون

 

در همهمه جنگ زندگی

   در گیر و دار ماندن و رفتن

گندمکارانه

   فریب می خوریم

و به امید

   "بابا نان داد"

سر بر بالین خاطرات می نهیم

به خواب می رویم

   به خواب رفته ایم

 

مادر

   که دستانش

خونین بود

   از خار گندم

گفت :

   آرام باش

آرام

   چون سکوت سرد یک نسیم

اما صبور

 

پدر

   که پاهایش

زخمی بود

   از کینه خاک

گفت :

   سخت باش

سخت

   چون درخت ستبر بهار

اما بی رگ

 

و گندمداران اما

   خاطراتی ندارند

و ما

   پیش از طلوع سپیده

      به اوج می رسیم .

                                                                         ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۵

                                                                              وفا - ساری

رسم کفش

ببخشائید که به روز شدنم این همه طول کشید ، به هر حال مشکلات و گرفتاری های فراوانی در این ایام داشتم که سبب این کم کاری شد . . .

چه رسم ناخوشایندیست

   شباهت زندگی

               به کفش

بزرگتر می شویم

   و دنیا کوچکتر:

 

در روزگاری که

   گوش های کر

      لب به سخن می گشایند

چاه هم دیگر

   تحمل درد را

ندارد .

 

همه فریاد می کنند

   ما زنده ایم

غفلت

غفلت از همان لحظه

که اکنون مرده است .

 

گفتیم

   دنیا می گذرد

      فردا را باید یافت

دریغ

   که فردا نیز

ما خود گذشته ایم .

 

آنکه

   بر فرش نشسته

دعا نمی کند

   سنگ فرش نشینان

دعای نان کنند .

 

دست بر برگ کشیدن

   حال خوش می خواهد

نمی دانم

   خوشحال ها بادند

      یا بادها خوشحال .

 

درست است

   پاک باید بود

      چون آب

   سخت باید بود

      چون کوه

امّا

   دل سنگ و

      آب رفته را

چه سود .

 

می بینید !

   کفشهایم

      تنگتر شده اند

افسوس

   که در بازار

      کفشی

         هم پای من

نیست .

 

                          وفا ساری

                       15 دی 1385 

 

                              

چند کار کوتاه (سوغات مشهد!)

 

بیشتر هدفم تجربه زبان جدیدتر بود

که تا به حال تو شعرام به این شکل کار نکرده بودم . . .

 

1

   من شطرنجم

      رخم را ببین

   ماتشو .

* * * * * * * * *

2

  می تپد صدای گریه   باز 

      چه کنم ؟

         حسّ نالیدن نیست

   بارها گریستم

      گفتند :

         اشک شوق است !

* * * * * * * * *  

3

   مسئله اینست

      و اصلاً

   همه عمر ما اینست

   بگویم

      یا

         گفتند ؟

* * * * * * * * *

4

   خواستم از تو

      شعری بگویم

      بی خاطره

   نشد .

* * * * * * * * *

5

   الهی

      کجایی ؟

   من اینجام

      تو . . .

   و من کافرانه ترین جمله را

      با ایمان کامل گفتم

   سکوت

   سکوت

      کفرم درآمد .

* * * * * * * * *

6

   برخی مورچه وار فکر می کنند و

      اسب وار ذکر

   تو فکر نمی کنی

      و همه

   ذکرهایت را

      متفکرانه

   ذکر می کنند .

* * * * * * * * *

 

  

 

لبخند تلخ

 

بر دلت می نشینی

   پنجره دلت را می گشایی

نگاه می کنی

  به همه چیز

    به همه جا

      به همه کس

اگر نَگِریی

  کاری نکرده ای

اگر بِگِریی

  دلت را شکسته ای

بر سر دوراهی گریستن و نَگریستن 

   می خندی !

      و چه انتخاب مسخره ای

با خنده

  دلت را خوش می کنی

اما چیز دیگری می بینی

  جمعیت را می بینی

    و به آنها می خندی

آنها که

  با سرهاشان راه می روند

    و با پاهاشان فکر می کنند !

چه لبخند دردناکی

چه لبخند سوزناکی

آیا می بینی ؟؟

  دیدن با ریا

    ندیدن است

تق تق !

   صدایی آمد

پنجره دلت بسته شد

   دیگر حتی

                 نمی بینی !

 

3 آذر 1384

وفا ـ ساری

 

سلام

   با کسب اجازه از اهالی شعر و ادب ، آغاز می کنم فعالیت مجازی خود را از امروز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۶ ، با این امید که با کمک و یاری دوستان بتوانم قدمی در راه ارتقاء سطح شعری خود بردارم .

   راستش خیلی وقت بود می خواستم وبلاگی بزنم ، دیشب که با دوست خیالبافم گپ می زدم ، تصمیم گرفتم که شروع کنم .

                                                              یاحق