(به مناسبت دومین سالگرد دوست عزیز احمد فلزی - 27 آبان)

باغبان

   در باغچه باغش دانه ای کاشت

      در باغچه دلش درختی

 

باغبان هر روز

   بر سر دانه حاضر بود و

      سیرابش می کرد

مراقبش بود

   تا از گزند بادهای زمانه

      در امان باشد

باغبان او را بر چشمانش بزرگ کرد

و از طوفان و بلایا 

   دورش داشت

دورش حصار چید

   تا راهی راست رود و کمرش خمیده نشود

بر سرش دست محبت می کشید

باغبان آب ، خاک ، نور و . . .

   همه را برایش مهیا کرد

      و اغلب او را هرس می کرد

 

تا اینکه

   درخت شد

ریشه اش تا سفره های زیرزمینی نفوذ کرد

برگ درآورد

تنومند شد

مغرور شد

سرشار از احساس شد و سرمست از جوانی

   حصارها را کنار زد و بر پای خودش ایستاد 

باغبان عمری بس طولانی

   لحظاتی بس طاقت فرسا

در آرزوی درخت شدنش

به امید ِ بار دادنش

   صرف کرد

باغبان با دیدن دانه درخت شده اش

   به یاد درخت ِ دلش افتاد

دست بر صورت کشید و

عرق ِ پیشانی بر زمین ریخت

لب باغبان تکان خورد و لبخندی زیبا بر آن نشست

باغبان از دیدن درخت خوشحال و مسرور بود

 

ناگهان !

اتفاقی افتاد !؟

حادثه ای رخ داد !؟

زمین بر خود لرزید !

آسمان غرش کرد !

صدای پای کسی آمد . . . !

صدای سقوط کسی شنیده شد . . . !

سکوت

سکوت

باغبان حیران شد

به سوی باغ دوید

درخت

   ریشه کن شده بود !

قلب باغبان سیاه شد

   از چشمانش خون می بارید

   بغض گلویش را فشار می داد

تلاش هایش را بی ثمر می دید

   آرزوهایش را باد هوا

امیدش را از دست داد

   گریان و نالان شد

خودش را باخت

   خودش را گم کرد

آرزوی دیدن محصول در او مرد

   امید شاخه های سر به فلک کشیده در او پژمرد

خود را ملامت می کرد

   بر سر خود می کوبید

در یک لحظه باغبان

   آرزوی مرگ کرد !

باغبان درخت را در آغوش گرفت

ولی درخت ساکت شده بود

   درخت دیگر بوی همیشگی را نمی داد

   استوار نبود

   سرشار و سرمست نبود

زیرا درخت دیگر درخت نبود !؟

باغبان سر به آسمان بلند کرد

 

ناگهان

   نوری دید !

   خیره شد

      باغبان در آسمان درخت را دید !

         که پر گشوده پرواز می کند !

باغبان درخت را در حال عروج به عرش می دید

درخت را در هاله ای از نور

   شاداب و درخشان می دید

درخت را در کنار درختان دیگر می دید !

   درختانی که جسم پوسیده اتشان هنوز در باغ بود !

درخت برگهایش را تکان داد

   برگی از آسمان بر زمین افتاد

باغبان برگ را گرفت

   و اشکش را با برگ پاک کرد و

      دوباره به آسمان نگاه کرد

درخت بالا می رفت

   بالا و بالاتر

تا اینکه ناپدید شد و

   نوری بسیار شدید

      چشمان باغبان را سوزاند

باغبان آرام گرفت

   ساکت شد

لب باغبان تکان خورد و لبخندی زیبا بر آن نشست

باغبان دستانش را رو به آسمان باز کرد

   خدا را شکر کرد

 

باغبان

   هر روز

      به یاد درخت بر سر نعشش می نشست

درخت رفت

   ولی درخت ِ دل باغبان باقی بود

      تا درخت را به یادش آورد

      تا یاد درخت همیشه در دلش زنده باشد

درخت ِ دل باغبان

   آگاهش کرد

باغبان خوشحال بود

   چون

      دانه اش

درختی از درختان بهشت شده بود 

. . .

باغبان آرام به خواب رفت

   در آرزوی دیدار درخت به خواب رفت

      به امید بهشت

         در آرزوی باغبان ِ باغ ِ بهشت شدن

            به خواب رفت

در خواب

   صدای پای کسی را شنید . . . !

باغبان ناگهان خود را بر فراز باغ دید !

باغبان به سمت اسمان شتافت

   باتغ ِ باغبان ناپدید شده بود

باغبان در آسمان

   درختش را دید !

آری به راستی باغبان

   درختش را دید

باغبان به راستی

   باغبان ِ باغ بهشت شده بود

 

                                                    ۶ آذر ۱۳۸۴

                                                    وفا ـ ساری